#قتلگاهِ_فقر
حرفهایش جیگرم را به سیخ میکشید... لِه میشدم، هیولای گریه، بغضم را بو میکشید... دور میشدم، برای همین به بحث برگشتنم طول میکشید... انگار که این فقر بیصاحب، در طول خط عمر رابطهٔ من و او هی زووووو میکشید و هی زوو میکشید...
شبنمی از عشق شد، بارانهای چشمش... من تماشا میکردم آن مرگِ امیدش را... انگار که کوهی بر روی دوشش بود! سوگندی از مرگ بود و جستهای از نیستی.
آینه اخم میکرد و تاریکی را نفرین، صورتی که پشتِ نقابی از شب رفت... صدایی که قطع شد، شوقی که زود ته رفت...
بازیچه شدیم ما... بازیچهٔ خِفّت...
در این کورسوی نور، در خفقانی ممتد، آنگاه که صوت اعتراض در همتی پولادین، درگیر این هوت و درگیر قوتش بود... ما سیاهترین راه را به رفتن گرفتیم.
به قپون کشیده شد جرئتمان و چند قران شد قیمتمان.
ذخیره نباش... در هیچ جا ذخیره نباش... چرا که ذخیره بودن یعنی چشم به انتظار نشستن برای تعویض شدن با این و آن...
خودت باش...
دنیای خودت را داشته باش و با خودی که درون آینهٔ شکستهٔ درونت پیداست، به گفتمان بنشین...
بگذار که صدای آواز تنهاییات، ذلت و خواریِ تحقیر شدنت توسط دیگران را بخراشد...
شکوفه بده...
نمایان شو، اما نه برای دیگران، بلکه برای خودت...
نترس و شمشیر بردار.
حمله کن و بلندای مقامت را فتح کن...
گاهی اوقات تسلیم شدن درمان نیست... درمان شدن درمان است و ما بیمارِ ضعفیم...
پس قوی شدن لازم است و برای قوی شدن، شکست دادنِ ضعف لازم است.
اما...
باد فاسد شد، ابر فاسد شد، خاک فاسد شد، آب فاسد شد، ماه فاسد شد، خورشید فاسد شد، آسمان فاسد شد، آتش فاسد شد.
من چه فرقی با اینان دارم که فاسد نشوم؟
گویا فساد در این جهان راه خوشبختی و ارجمندی است و این بتهای باورهای بیارزش را بِشِکنم یا بنشینم و بگذارم که آنها مرا بشکنند!
شکستیم و شکستیم و چه مستیم از بادهٔ آرزوها و تخیلاتی بیثمر!
خواستنهای ما خوابهایی بود که در بیداری دیدیم و رؤیاهای ما در خواب، جواب خواستههای ما بود...
دویدم، من دیدم آبادیای در دوردست، اما مردمانی پست!
شهر بیرحمها، شهر هیاهو و انواع ماتمها، کوچههایی تنگ و افرادی پیچیده و منگ!
سخنرانیِ دروغگو و وعدههایی آسمانی از موشهای کور که نور برایشان دور و زور را شورِ شهر میپندارند.
گورنشین را چه به صحبت در مورد آسمان...
بیا و بیا، نوایی تازه کن و ندایی بخر.
در این شهر حتی گلهها را هم به تو میفروشند و ببین، بقچهات پر شده از گلایههایی که میدانی میدانند و میخوانی و دقیقاً همین را میخواهند.
پرید و پر کشید در این شهر حواسم کامل...
جلو رفتم، کوچهها پر بود از انواعِ آدم!
عاشقانی دیوانه و معشوقانی زندانی در خانه!
جلو رفتم، آرام حرکت میکردم، چه چیزی میخواستم؟
دنبال چه بودم؟
چرا حیران در این کنج و در آن کنج دنبال کسی میگردم؟
از من، منی گمشده و از او تنی دور!
او بود همه و من بودم یکی از همه!
او نجوای شبهایم بود و من اتفاقی عادی و این بازی در این بازه، دیوانگی را به من نزدیکتر میکرد!
میپرسیدم:
از زمین و زمان؛ از خاک، از غریبه، از مردمان؛
از عاشق و معشوق، از جاهل و عالمان،
از رهگذر و ساکن و از شاعر و عارفان!
این یار که من گم کردهام، قدیسِ روحم بود و این بار که من گم شدهام، تقصیر روحم بود!
این عشق که من با او همخو شدهام، تمام جونم بود و این تیغ که مجروحش شدم، آری، درونم بود!
نیست به محرابی سراغی از تو، حتی در خیابان سراغی از تو، در قلب بیابان سراغی از تو، نزد عالمان یا دیوانگان سراغی از تو.
کجایی که سیاهی شدهام؟
خسته از این، خسته از آن، خسته چو کارگران، خسته چو این دیار و خسته چو دیوار از این تکیهگران!
گشتم و گشتم، نبودی!
گویا که این روح به پیری میرسد اکنون که نیستی...
من دگر نایی ندارم.
همنشین این خرابات میشوم، گدای احساس.
من دگر نایی ندارم.
شویِ این غصه میشوم، که پرتمناست .
« مجموعه هاگ خاموش »
نویسنده #شجین
آدرس کانال نویسنده https://eitaa.com/shejin
آدرس سایت هنرمند https://eitaa.com/shejin
اولین نظر را شما بنویسید.