رمان «پرواز با دو پا»
اثر شجین

رمان «پرواز با دو پا»

رمان کتاب
3 دقیقه
52 بازدید
0 نظر
1 نفر ذخیره کرده
۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۸

رمان : #پرواز_با_دو_پا 

نویسنده : #شجین

 

مقدمه 

 

 

بین آوارهای آشوب در سیالی زمان، آشفتگی را پیدا کردم. تیغ تنفر را بر رگ‌های پوسیده‌اش گذاشتم؛ این مرگ، کادوی من به زندگی از قبل مرده او بود! دیوارهای پوسیده و رطوبتی با بوی آهن برایم حسی متعفنی داشت... صدای سوسوی باد در میان دالان‌های جرم ناله های روح سرگردانی بود که بر ملودی بُهت سوار بود ، این فضا انکشافی از ترس و رقص فساد در قلب ایستاده زمان بود. 

جهان پر از فریاد وضوح بود ، و این تابلوی لجن مالی شده با تصویر آسوده بودن حیا در پشت میله‌های زندانِ عقربه‌های ساعت بوی فاضلاب می‌داد . 

در این نشست من با کالسکه چی کهکشان دستی به سوی دست‌های یخ‌زده‌ام دراز شد،اما من فرار را بر شکستن بلورهای خودم ترجیح می‌دهم.

 از اتاقی در اتاقی، از اتاقی پشت اتاقی، در همان اتاق، امواج صدای «برگرد!» به گوش می‌رسید. قبلم را در قلبم هنوز داشتم و جهانم به یک باره انقلاب رنگ شد.

ترسناک بود این هجوم‌ خونخوارانه خاطرات به سوی من! و اما من لخت در دریاچه یخ‌زده پایین دهکده، جسدی شدم بر یخ‌ها،که دندان گرگ‌های اطرافم در این بدن سردم فرو می‌رفت و بدتر از آن، وضعیت رشد و تغذیه کرم‌های درون بدنم از من بود!

 نتپیدن قلبم و پمپاژ نشدن خون به آرامی باعث فساد جسمم شده بود و فساد جسمم بویی متعفنی داشت که اهالی روستا را به سوی من می‌کشاند. کودکی با اسباب‌بازی‌ای در دست و نگاه‌هایی عاری از هر آنچه که شد، به آن گفت : «بدی»... در چشم‌های قهوه‌ای رنگ و بزرگش، با دیدن من: «جیغ! داد! و فرار...» صدای کودک، بزرگان دهکده را به سمت من کشاند. دویدن آنها رقص زندگان بود برای رسیدن به من. و من، دفن در دقت و غرق در مخروبه‌ها!

 گرگ‌ها برای بردن من تلاش می‌کردند و مردهای روستا هم برای شکست دادن گرگ‌ها جنگ آتش راه انداختند و جهنم را به تصویر کشیدند. گرگ ماده گله می‌دانست که توله‌هایش منتظر غذا هستند و من تغذیه این دنیای وحش‌ام! به سمت آتش دوید و از درب اول جهنم عبور کرد و وارد جهنم شد. 

کار او راحت نبود ، تازیانه‌های داغ و بادی که با گرگ دشمنی داشت به سمت گرگ ماده خیز بر می‌داشت و همراه خودش زبانه‌های آتش را به سمت او می‌برد... این صحنه ، نمایشی از خطر، جنگ و عشق بود.

گرگ ماده درگیر ضربات چوب و سنگ‌های اهالی شد و درد در درونش از خواب بیدار شد و بدن گرگ ماده را فرا گرفت. زوزه‌های گرگ ماده، طبیعت را به گریه در آورد و اشک های یخ زده آسمان به آرامی بر جهنمی که در کنار دریاچه بود فرود می‌آمدند .

گرگ ماده برای بچه‌هایش می‌جنگید و اهالی برای چه می‌جنگیدند؟ نمایش ادامه داشت و خستگی گرگ را به طناب کشیده بود. دندان‌های رنگ‌شده از خون گرگ، تسلیم نشدن او را فریاد می‌زد! ناگهان در این بین: «شلیک…» 

باد خندید و رفت و آسمان ایستاد . آتش غالبانه می‌سوخت و اهالی کِل می‌کشیدند و خنده و سرور سر می‌دادند. گرگ ماده افتاد، و قطره‌ای اشک از گوشه چشمش سرازیر شد. خون گرم او باعث ترک خوردن یخ‌های دریاچه شد و طبیعت، مادر جنگجوی خودش را به درون خودش کشید . 

 

چه شد؟

 

این تراژدیِ اسیدی دنیا بود و جدال ترس و شجاعت، دشمنی و دوستی، جنگ و صلح، پوسیدگی‌های بی‌شمار و عدم وجود اعتماد در دنیای پوشالی و دروغ‌هایی در لباس حقیقت! پروازی به سوی سقوط و شیرجه در عمق دره‌های رو به آسمان... 

جایی که من فهمیدم می‌شود بدون بال هم پرواز کرد ! 

 

پرواز با دو پا

 

لینک کانال نویسنده : https://eitaa.com/shejin

برای ثبت نظر وارد شوید.

اولین نظر را شما بنویسید.